دکتر مهدی دهرامی
باز هم غیبت چشم تو کمی بیش شده ست
کآسمان تیره تر و دورتر از پیش شده ست
اندکی تندتر ای عقربه بردار قدم
وقت دیدار شد و شوق دلم بیش شده ست
جز به ابروی تو دل هیچ نمیاندیشد
مدتی هست که یک راست، کج اندیش شده ست
تو همان لیلی معروف و من آن مجنونم
اندکی برگه تاریخ، پس و پیش شده ست
تا دمی غرق به دریای نگاه تو شدم
موجی از شور مرا باعث تشویش شده ست
Tags: الف 577
حبیبه بخشی
چشمهایم را که باز کردم سرگیجهی شدیدی داشتم و همه چیز را تار میدیدم.با چند بار پلک زدن خانمهایی که روپوش سفید تنشان بود را در اطراف تختم دیدم که داشتند لباسم را قیچی میکردند.کمکم درد را احساس می کردم. یکی از خانمها همین که فهمید دارم به هوش میآیم گفت: سلام دختر خانم,اسمت چیه؟
ابتدا کمی مکث کردم و بعد گفتم: رویا
خانمهایی که در اطراف ایستاده بودند داشتند توی گوش هم پچپچ میکردند. و میگفتند: خدا رو شکر, هوشش خوبه.
منم همینطور که داشتم ناله میکردم و اشک میریختم خواستم حرفی بزنم که فهمیدم فک بالاییم توی دهنم افتاده برای همین از حنجره آرام گفتم: چه اتفاقی برام افتاده؟
یکی از خانم های جوان در حالی که داشت سرم به دستم وصل میکرد گفت: تو توی راه دانشگاه تصادف کردی, الهی شکر که زنده ای.
باز هم باورم نمیشد. اصلا هیچ چیز را به خاطر نمیآوردم.چشم هایم را بستم و سعی کردم حرفهای پرستار را در ذهنم مرور کنم. ناگهان متوجه شدم که پرستار اسمی از دانشگاه برده بود.آرام آرام داشت آن اتفاق جلوی چشمانم جان میگرفت.
صبح چهارشنبه ۱۷ آذر ماه سکوت سهمگینی در خانه حکمفرما بود.ساعت از ۷ گذشته بود و من داشتم جلوی آینه خودم را ورانداز میکردم.این بار بر خلاف روزهای قبل لنزهایم بدجور به چشم هایم گیر داده بودند و دستانم می لرزید.نیم ساعت کنار آینه ایستاده بودم .تا به خودم آمدم فهمیدم که از سرویس جا ماندهام.طوفانی در دلم به پا شد و دلشورهی عجیبی داشتم .سریع خودم را آماده کردم و به طرف تلفن رفتم که به آژانس زنگ بزنم که تلفن زنگ خورد. مادرم بود.
-الو سلام رویا, هنوز نرفتی دانشگاه؟
-سلام مامان,چطور مگه؟
-هیچی از دیشب تا صبح خوابم نبرده, دلهرهی عجیبی دارم.
با گفتن این حرف ها ترس منم زیادتر شده بود.گفتم: نگران نباش تا ۱۰ دقیقه ی دیگه سرویسم میرسه.
-پس مواظب خودت باش.
-چشم مامان.
صبح زود پدرم سر کار رفته بود و مادرم هم شب را خانهی خواهرم مانده بود. من هم برخلاف میل پدرم به آژانس محله زنگ زدم.۵ دقیقهای طول کشید تا آژانس برسد.با هر بار بوق زدن من به سمت اتاق میرفتم و باز برمی گشتم.
بالاخره مصمم شدم و به سمت در حیاط رقتم.سوار شدم و عذرخواهی کردم.شیشه را پایین کشیدم و به بیرون چشم دوختم.پارچههای سیاه آویخته شده بر دیوار شهر از جلوی چشمانم میگذشتند.در دل دعا میخواندم که اتفاقی نیفتد.همین که دعا را تمام کردم ماشین ترمز گرفت. صورتم محکم به صندلی جلو اصابت کرد و دیگر چیزی نفهمیدم.
صدای همهمهی جمعیت در سالن بیمارستان شنیده می شد.دستم را روی صورتم گذاشتم.متوجه شدم صورتم ورم کرده. در آن لحظه پرستار ها یکی یکی کنار می رفتند یکی از آن ها گفت: پدرتون دارن میان.
پدرم را بالای سرم دیدم که با آرامشی ساختگی سعی می کرد با من حرف بزند و مرا آرام کند در حالی که من اشک میریختم از پدرم می خواستم مرا ببخشد که خلاف میل او عمل کرده بودم.پدرم گفت: از تقدیر نمیتوان فرار کرد.
سرم را به سمت مخالف چرخاندم.خون از دهانم جاری شد.پرستار ها با عجله به سمتم آمدند.
Tags: الف 577
فاطمه آتشی
مشکل این بود که او اگر هم می خواست نمی توانست کاری بکند.کتاب را با دو دستش آن را باز نگه داشته بود با انگشت شست و اشاره فشرد و دوباره در کلماتش گم شد. کتابی که سال ها پیش خریده بود و حتی یک برگ از آن را هم تا به حال نخوانده بود.
جای کلمات کتاب داشت دیوار خالی روبرو را نگاه میکرد. چشمانش بسته شد.جرم افکار سمت راست مغزش بالاتر بود.احساس کرد سرش دارد به آن سمتی که سنگینی می کند خم می شود.چشمانش را باز کرد.چند بار با آرامش و پشت سر هم سر را تکان داد.جرم کم شد,افکار کنار زده شد.طالع بینی هندی,خواندن کتابی با این عنوان یعنی سخت ترین کار دنیا را در این شرایط انتخاب کرده بود.کتاب را با دو دست این بار ۱۸۰ درجه باز کرد.شاید خواست میدان دید بیشتری را تحت پوشش طالع بینی هندی قرار دهد.نگاهش به کتاب بود اما داشت فعالیت هیپوفیز در مرکز سرش را تداعی می کرد.اما او اگر می خواست هم نمیتوانست.کماکان داشت کلمات بیمفهومی را به چاله ی چشمان سیاهش هل می داد.
طالع بینی علمی ست که به حرکات سیارات دارای گردش منظم موفقیت ها و شکست های انسان. سرنوشت ملت ها، زلزله، طاعون، بلایا و دیگر امور دنیوی می پردازد. به زبان سانسکریت به آن هوراستاسترا یا تهدید های ایام,جی یوتی شایا علم نور که علت اساسی تمام خلقت هاست گفته میشود.
بر اساس واژه شناسی مغرب زمینی ها طالع بینیAstrology از دو بخش Aster یا ستاره و logos یا منطق و دلیل تشکیل شده است.هیچ عقل سلیمی…عقل,عقل,شاید این چند سطر تنها کلماتی را در بر داشتند که او متوجه شده بود.عقل حکم میکرد اینجا ننشیند.این کتاب که دم از عقل می زد را عقل حکم می کرد که نخواند.عقل خیلی حکم ها می کرد.عقل حتی به میتوکندری های سلول هایش هم حکم میکرد بیشتر کار کنند.کتاب را بسته بود,داشت جلد کتاب را که پر از دایره های هم مرکز بود را نگاه می کرد.کاش پنجره ی این اتاق بزرگتر بود.با این فکر سرش به آن سمت کشیده شد.پرده ای کلفت جلوی ورود نور را گرفته بود.کتاب را روی صندلی دسته دار گذاشته بود و به سمت پنجره میرفت,آرام و با طمانینه.مقابل پنجره ایستاد.پرده که می کشید از طبقه ی چهارم تمام آن خیابان کم رفت و آمد را می توانست ببیند.بعد از کمی مکث با یک حرکت سریع پرده را کشید.نور روی زمین پاشید.چشمانش را زد.پنجره را باز کرد.باد به صورتش خورد و پرده را در هوا چرخاند.مدتی طول کشید تا بتواند راحت چشمانش را باز نگه دارد و بیرون را نگاه کند.دو پرنده ای که روی سیم های برق بودند و تعداد انگشت شماری انسان که در پیاده رو ها در حرکت بودند تنها موجوداتی بودند که برای او قابل دیدن بودند و حالا یک اتوموبیل که وارد خیابان می شد.یک اتوموبیل مشکی.او این رنگ را خوب میشناخت.چشمانش را محکم به هم فشرد.نفس عمیقی کشید.برگشت و به ساعت و بعد به جا خالی عکس داخل قاب عکس روی میز چشم دوخت.اتوموبیل از مقابل ساختمان میگذشت اما او نمی خواست آن را ببیند.
کیف و کلیدش را برداشت.باعجله به سمت در رفت. هنوز یک قدم از در فاصله نگرفته بود که چیزی یادش آمد. عکس را فراموش کرده بود .کلید را به در انداخت.در را باز کرد.به سمت صندلی دسته دار رفت کتاب را برداشت و به سمت در دوید…
Tags: الف 577
سجاد عالیپور
زنگ آخر را که زدند. از کلاس با سرعت خارج شدیم. در راه خانه، دو تا از بچهها باهم دعوا کردند. من و دوستم جلوی آنها را گرفتیم.
چند دقیقهای بیشتر نبود که به خانه رسیده بودم. غذایی که مادرم روی اجاق بود را خوردم. رفتم مشقهایم را بنویسم که پدربزرگ صدایم زد:«رضا، رضا». گفتم: «بله پدربزرگ، آمدم».پدربزرگ گفت:«برو یک چای برایم بیاور».
وارد آشپزخانه شدم. زهرا کوچولو را دیدم که که مشغول بازی با عروسکهایش بود. او چهار سال بیشتر ندارد و مدرسه نمیرود.
چای را برای پدربزرگ بردم. و کنارش نشستم. ناگهان طوفانی آمد و کل خانه را به هم ریخت. شیشههای پنجره اتاق را شکست.
با سرعت به سمت زهرا دویدم که توی اتاق بغلی بازی میکرد. زهرا ترسیده بود و به خاطر اینکه روی زمین افتاده بود مقداری پایش خراشیده بود. من و پدربزرگ زهرا را به بیمارستان بردیم.
Tags: الف 577, داستان نوجوانان
مهران آتشفشان
من و علی و رضا قرار گذاشتیم برای دیدن مادربزرگ برویم آن طرف کویر.
رضا:« بچه ها با اسب بریم»
من:« نه. اسب توی کویر تشنه میشه و هلاک میشه».
علی:« پس با الاغ بریم. چطوره؟»
من:«نه. چه فرقی میکنه؟ اون هم ممکنه هلاک بشه.»
رضا:« شتر که حیوان کویره با شتر میریم. نظرتون چیه؟»
من و علی با هم گفتیم:«خوبه».
صبح زود حرکت کردیم. نزدیک ظهر بود و گرمازده و تشنه شده بودیم. یکدفعه رضا گفت:«بچهها، طوفان!»
ابتدا فکر کردیم که طوفان بزرگی نیست. وقتی طوفان به ما نزدیک شد دیدیم که طوفان بزرگی است و باید شانس بیاوریم تا زنده بمانیم.
من خودم را به زمین زدم و خودم را به شترم گیر دادم.
بلاخره طوفان گذشت. وقتی سرم را بلند کردم، کویر آرامش عجیبی داشت و سکوت مطلق همه جا را فرا گرفته بود.
یکدفعه متوجه شدم شترم دارد از ترس طوفان دنبالم میکند و عصبانی است. اینقدر دویدم که خسته شدم و به زمین افتادم. شترم در حالی که کف از دهانش خارج میشد، گازم گرفت.
یکدفعه از خواب بیدار شدم و دیدم برادرم با انبردست گوشهایم را میکشد.
بدون اینکه از دستش ناراحت شوم. از او تشکر کردم که من را از دست شتر خلاص کرده است.
Tags: الف 577, داستان نوجوانان
سیدعلی میرزاده آزاد
انگار همین دیروز بود. زمانی که در برابر قهرمان جهان ایستاده بودم، ورزشگاه بزرگ پر از هیاهو طرفداران خوشحال بود. من هفده سال بیشتر نداشتم ولی خوب میجنگیدم.
«جک» منظورم همان قهرمان سنگین وزن دنیا، سیاه پوست بود. موهای سیخ سیخی و چشمهای آبی که مثل همیشه شورت زردرنگ پوشیده بود. ولی من هیکلی لاغر و چشم های درشت سیاه و شورت آبی.
راند اول را من بردم. راند دو که شروع شد، جک مشتی سنگین به صورتم کوبید. نفسم به زور بالا آمد. صدای ضربه سکوت تماشاگران را در هم شکست. داور بالای سر من میشمرد، یک، دو، سه، چهار ، پنج، به پنج که رسید من از جا بلند شدم. تا به خود آمدم، دیدم جک آمادهی فنیشر است. من گیج شده بودم چون ضربه به گیجگاهم خورده بود.من را بلند کرد و به زمین کوبید. صورتم پر از خون شد. زمانی کوتاه به فکررفتم. یاد حرف پدرم افتادم که میگفت:«ناامید بشی به هیچ جایی نمیرسی». داور هم داشت میشمرد:«یک، دو، سه…». به هفت که رسید بلند شدم و مشتی محکم به صورتش زدم. انگار به سنگ مشت می زدی. صدای تماشاچی ها به گوش می رسید: «کریستین….» ضربهای با پا زدم و جک افتاد و داور شمرد و تا ده رفت. و من برنده شدم.
Tags: الف 577, داستان نوجوانان
نسلهای گذشته ما رو حسابی شعله دادن تا پخته و عاقل شویم ولی ای دل غافل که آتیششون زیاد از حد بوده و سوزوندن. (هری پاتر)
هر کی بهتون گفت «عاشقتم» ازش بپرسید تا ساعت چند؟ (حمید)
بعضیها گهی نیستند و اما بوی گندشان همه جا را گرفته است. (خودم)
جلسه۶۷۶، ۷/۲/۹۱ ساعت۵:۳۰ بعد از ظهر، خانه فرهنگ گراش.
حاضرین:آقایان: علی اکبر شاهمحمدی، حسن تقیزاده، رضا شیروان، مسعود غفوری، سعید توکلی، مهران آتشفشان، سجاد عالیپور، اسد عالیپور، محمد پیرایش، محمود غفوری، محمد حسن بلبلی و خانمها: حبیبه بخشی، دکتر حوریه رحمانیان، فاطمه یوسفی، فاطمه آتشی.
قبل از جلسه نقد ادبی هفتگی، جلسه دبیران برگزار شد. و تصمیم گرفته شد ۱- الف را چهارشنبهها به صورت pdf برای اعضا ارسال شود تا روز پنجشنبه نقد بهتری روی آثار شود.
داستان «سالاد ماکارونی» از فاطمه یوسفی نقد شد. داستان روان و ساده نوشته شده بود. داستان میتوانست طرح بهتر و شخصیتها پررنگتر باشند.
داستان «تبعید» از مهران آتشفشان مورد نقد قرار گرفت. انتخاب شهر پاریس به عنوان تبعیدگاه جالب و غیر منتظره بود و به نظر اعضا نویسنده مکان دور افتاده ای را انتخاب میکرد. اتفاقهای داستان ساده و طرح داستان را شکل نمیداد.
داستان «جوراب» از سجاد عالیپور از اعضای نوجوان انجمن نقد شد. داستان خوب و روان و به صورت خاطرهوار نوشته شده بود.
داستان«مادرم پرستار است» از رضا شیروان بررسی شد. داستان به صورت گزارش موقعیت نوشته شده بود. کلیت طرح قوام پیدا نکرده بود. نویسنده میتوانست از دیالوگها برای شخصیتپردازی استفاده کند.
داستان بی نامی از حسن تقیزاده نقد شد. پایان بندی داستان آدم را غافلگیر میکرد. هر چند این غافلگیری نرم و گیرا بود.
Tags: الف 577
سعید رایگان
این طور فکر کُن!
من به خانه بر میگردم
تو لم داده ای روی ِ مُبل
و غذا
بوی ِ دست های ِ تو را می دهد…
Tags: الف 576
فاطمه یوسفی
معمولا زمانی از اون اتاق صدام می کنه که بخواد براش چیزی بخرم. در اتاق رو زدم. حدسم درست بود سرش رو از لای در آورد بیرون و با عجله گفت: امیرعلی برو از بقالی سر کوچه دوتا بسته ماکارونی بگیر.
گاهی اوقات که تو خوونه حوصلهام سر میره یواشکی میرم واز لای در، اتاق رو که پر از پوستر های زنهای خارجیه نگاه می کنم یه بار خیلی بدشانسی آوردم اون داشت جلو آیینهی بزرگ موهای زنی رو کوتاه میکرد که منو دید بهم گفت امیر علی تو دیگه بزرگ شدی چند بار بهت بگم بی اجازه سرک نکش؟
وقتی زن سرش رو برگردوند یکه خوردم من اون زن رو می شناختم معلم کلاس دومم بود اون هم منو شناخت چون بهم چشم غره انداخت و گفت: هنوز که شیطونی بچه!
اولین بار بود که اینجوری می دیدمش، با اون موهای کوتاه با وجود نگاه عصبانیش به اندازهی وقتهایی که سر کلاس عصبانی میشد ترسناک نبود.
ریحانه دخترش هم که، گاهی اوقات با خودش به مدرسه می آورد اون جا گوشه اتاق داشت بازی میکرد وقتی من در رو بستم و برگشتم تو حیاط ریحانه هم پشت سرم اومد. دختر جیغ جیغویی بود ولی خوب بهتر از این بود که بخوام تنهایی بازی کنم.
هواپیما و آدم آهنی و ماشینهام رو که کنار هم تو حیاط میچیدم بهش گفتم حالا چی بازی کنیم؟ گفت معلم بازی من میشم معلم تو میشی شاگرد پرسیدم تواز مامانت نمی ترسی؟ از این که معلمه؟ گفت مگه معلم ترس داره؟ فقط گاهی اوقات که مامان از مدرسه برمی گرده و خسته است سرم نق می زنه اون وقت ها یه خورده ازش می ترسم ولی بعدش کلی تحویلم میگیره و خوب میشه تازه منم بزرگ شدم میخوام معلم شم.
گفتم حوصله معلم بازی ندارم. شروع کرد به جیغ کشیدن.
معلمم با صدای بلند از اتاق داد کشید: ریحانه این قدر سروصدا نکن.
به بقالی سر کوچه رسیدم از چند سال پیش که شوهر صغری خانوم سکته کرد و خونه نشین شد صغری خانوم تنهایی بقالی رو می چرخونه دو سال پیش بیشتر می رفتم خوونه شون چون دخترش مینا دختر خوبی بود و تو درس ریاضی و انشا کمکم می کرد.
صغری خانوم دو بسته ماکارونی رو گذاشت تو نایلون و با لبخند پت و پهنی گفت سلام برسون.
وقتهایی که سرش شلوغ میشه یادش میره بهم بگه تو دیگه بزرگ شدی منم با خیال راحت میرم تو اتاق جلو اون آیینه قدی که پشت یه پرده است می ایستم واسه خودم شکلک درمیارم و اگه بچه ای همسن و سال خودم اونجا باشه با هم مسابقه میذاریم که کی بهتر شکلک درمیاره و بعد هر هر می خندیم مثل وقتی که دختر صغری خانوم داشت عروس میشد و اومده بود تا مامان درستش کنه اتاق حسابی شلوغ شده بود چند خانوم که رو صندلی اون طرف اتاق نشسته بودند داشتند پچ پچ می کردند و از زحمت های صغری خانوم واسه درست کردن جهیزیه دخترش حرف می زدن. اون روز، روز خوبی بود آخه کلی شاباش جمع کردم دختر صغری خانوم با اون لباس سفید شبیه فرشتهها شده بود من از تو آیینه بزرگ چند دقیقه بهش زل زدم ولی بازم هیچ کس دعوام نکرد تازه چند تا از خانومها بهم اشاره کردن و نمیدونم چرا بعدش کلی بهم خندیدن.
بسته ی ماکارونی ها رو از دستم برداشت و گفت دستت درد نکنه امشب می خوام برات سالاد ماکارونی درست کنم.
دیگه شب شده مامان جلو آیینه ایستاده و داره موهاش رو شوونه میزنه، موهاش رو که با گل سر قهوه ای رنگش می بنده دستش رو؛ روی گردنش میذاره و ناله می کنه بعد بهم میگه امیر علی مامان کمک می کنی آشغال های کف آرایشگاه رو جمع کنیم؟ منم اگه حوصله داشته باشم میگم باشه.
ساعت ۹ شده، وقت خوابه دارم با خودم فکر می کنم چرا مامان من وقت هایی که خسته است مهربون تر میشه؟
Tags: الف 576
مهران آتشفشان
پدر و مادرم هر دو در یک اداره کار میکردند. یک روز پدرم با عصبانیت از مدیرش که یک مرد شکم گنده و کچل و بیریخت است، انتقاد کرده بود. به همین خاطر پدرم را به پاریس تبعید شده بود.
مادرم تنها کسی است که در خانوادهی یازده نفره ما کار میکند. روزهای نزدیک به کریسمس بود و ما میخواستیم برای تعطیلات به پاریس برویم.
راستی من هنوز خودم را معرفی نکردم. من «کیس» هشت ساله هستم. شب قبل از مسافرت به پاریس، خانه را به هم ریختم. به همین خاطر مادرم مرا به اتاق زیر شیربونی تبعید کرد و در اتاق شیربونی را محکم بست.
مادرم و همهی خواهر و برادرهایم به جز من با عجله به فرودگاه رفتند. موقعی که سوار هواپیما شدند، فهمیدند که من نیستم.
مادرم با اولین پرواز برگشت و من را با خودش به پاریس برد.
Tags: الف 576, داستان نوجوان
سجاد عالیپور
چند روزی بود که قوزک پای چپم کبود شده بود. اگر به مادرم نشانش میدادم کتک مفصلی نوش جان میکردم. چون ثابت کردن نرفتن به فوتبال برایم مشکل بود. به همین خاطر جورابم را از پایم بیرون نمیآوردم. فکرش را بکنید موقع چارزانو نشستن برای ناهار، رفتن به دستشویی و از همه بدتر موقع خواب جوراب بوگندویم را پوشیده بودم. پتو را که سرکش میکردم بوی بد جورابم زیر پتو بد جور اذیتم میکرد.
به زور صبح از خواب پا شدم و رفتم به داخل اتاق که پنجره کوچک داشت. و پنجره را باز کردم. و از آنجا به حیاط نگاه کردم که مادرم آن را میشست.
داشتم به این فکر میکردم که اگر مادرم پایم را ببیند، با من چکار میکند. دیدم مادرم به طرف اتاق میآید سریع خودم را به خواب زدم. مادرم وارد اتاق شد و گفت:«چقدر این پسر میخوابد». من که یادم رفته بود خودم را به خواب زدهام گفتم:«زیاد نخوابیدهام». مادرم تعجب کرد و گفت:«مگر تو خواب نیستی؟».
گفتم:«خوابم».
مادرم خندید و من که دیدم مادرم خندان است ماجرای کبود شدن پایم را به او گفتم.
مادرم بدون اینکه دعوایم بکند، پایم را با دستمال بست.
Tags: الف 576, داستان نوجوان
رضا شیروان
تلفن زنگ میزد، حامد مداد رنگیهای سمیرا را گرفته بود و دور اتاق میدوید؛ سمیرا هم به دنبالش. بیبی از سر و صدای بچهها گوشهایش را گرفته و یکجا نشسته بود. هر وقت سرش از سر و صدای ما سه نفر درد میگرفت، گوشهایش را با دست میبست و یکجا مینشست، عادتش بود. کیف مدرسهام را روی جا کفشی گذاشتم و گوشی تلفن را برداشتم، مادر بود.
_ سمیه چرا گوشی رو بر نمیداری؟
_ آخه…
_بگذریم، امروز خانم عباسی کاری براش پیش اومد، خواهش کرد جاش وایسم. امروز تا شب بیمارستانم.
_ باشه…
_ به بچهها بگو اینقد با هم دعوا نکنن.
_ من…
_ وقت ندارم زودتر باید برم، مریض آوردن. راستی بابات از مدرسه نیومده؟
_ نه…
_ سمیه من باید برم، مواظب بیبی و بچهها باش خداحافظ.
با عصبانیت رو به حامد کردم و فریاد زدم، بسه. مداد رنگیهای سمیرا را پس بده. او مداد رنگیها را پس داد و با دلخوری به اتاقش رفت و در را محکم بست.بیشتر وقتها حامد و سمیرا با هم بودند و کمتر پیش میآمد با هم سر دعوا داشته باشند.
در غیاب پدر که مدیر مدرسه و مادر که پرستار بود، باید از اهل خانه مواظبت میکردم. من سوم دبستان و سمیرا اول و حامد از او دو سال کوچکتر بود. بی بی پیرزن تنها و مهربانی از اقوام دور مادرم، که خانهاش نزدیک خانه ما بود و به خواهش مادر قبول کرده بود صبحها بیاید خانه ما و از بچه ها مراقبت کند. اوایل فکر میکرد با بچههای ساکت و سربه راهی روبهروست، با آن برخوردهای مودبانهی حامد و سمیرا؛ تا آن روز که سمیرا هوس آشپزی با عینک بیبی به سرش زده بود.
مادر شب قبل وقت نکرده بود چیزی برای ناهار درست کند. سمیرا عینک بی بی را، از روی میز کنار دست بی بی که داشت چرت میزد، برداشته بود و به اتفاق حامد رفته بودند آشپزخانه. بعد از آوردن سبزی و تخم مرغ و چند چیز دیگر از یخچال به دنبال کارد میگشتند که حامد میگوید؛« من دیدم که مادر کارد را در طبقه بالای کابینت میگذارد.» سمیرا صندلی را زیر پا گذاشته و بالا میرود. او که به خاطر عینک ته استکانی بیبی چشمش تار میشود، دستش به بسته کاردها میخورد و کاردها از بالا به روی زمین کنار حامد ریخته میشود. حامد جیغ میکشد و بی بی سراسیمه خود را به آشپزخانه میرساند، صحنه را که میبیند شوکه میشود. من در حیاط بودم که با شنیدن صدای جیغ، خودم را به آشپزخانه رساندم و بی بی را بی حال دم در دیدم، با پاشیدن آب به صورت بیبی حالش جا آمد. حامد چند خراش جزئی برداشت و بیبی دیگر فهمید که این بچهها با تصوراتش کمی فرق میکنند.
مادر که میآید، یک کله میایستد و لباس میشوید؛ خانه را تمیز و غذای روز بعد ما را آماده می کند. شب هم خسته و کوفته همان اول شب خوابش میبرد. پدر هم که همیشه یا مدرسه است یا جلسه. من هم شدهام بزرگتر خانه و مراقب بچه ها و البته بیبی.
هفتهی قبل وسط هال داشتم سبزی پاک میکردم. حامد خوابیده بود و سمیرا هم کنارمن داشت مشقهایش را مینوشت و هراز گاهی از من سوال میکرد. بیبی هم توی آشپزخانه داشت چای میخورد. حامد از اتاقش بیرون آمد و یک راست جلوی من ایستاد. با حالت مظلومانهای به چشمانم نگاه میکرد، خیلی وقت بود که این نگاه را از او ندیده بودم. تنها زمانی این ژست را به خودش میگرفت که خودش را خیس کرده باشد. ناگهان نگاهم به شلوارش افتاد، خودش را خیس کرده بود. عصبانی شدم دستش را گرفتم با شتاب به حیاط خانه بردم. لباسهایش را از تنش بیرون آوردم و لوله آب را باز کردم، سر تا پایش را در هوای سرد زمستان شستم؛ حامد از سرما به خود میلرزید و دم نمیزد. بیبی با فریاد سمیرا خودش را به حیاط رساند.
_ نکن دختر، بچه رو کشتی؛ آبو ببند…
الان یک هفته است که حامد در بیمارستانی که مادرم درآن کار میکند بستری است.
Tags: الف 576
حسن تقیزاده
شاید در یک روز بهاری مثل امروز بیستوسه ماه مارس ساعت نهوبیستوشش دقیقه و یازده ثانیه وقت مناسبی برای خودکشی نبود، ولی من میافتادم، شنیده بودم مردم معمولاً نیمههای شب یا سحرگاه خودکشی میکنند، شاید من اشتباه میکردم، شاید بودهاند کسانی که درست ساعت نهوبیستوشش دقیقه دست به خودکشی زدهاند شاید، ولی مطمئناً نه از بلندترین ساختمان جهان آنهم در یک کلانشهر که قلب طپند.
اقتصادی یک کشور غول صنعتی بود، من همچنان میافتادم و مطمئن بودم که خودکشی من منحصر به فرد است، همیشه میخواستم با بقیه فرق داشته باشم، میخواستم بهترین باشم و برترین و بودم، مردم در هنگام شکست و ناامیدی دست به خودکشی میزنند ولی من در اوج موفقیت من یکی از ده ثروتمندترین مرد جهان بودم یعنی هنوز هستم صاحب چند موسسه بورسی و چندین کارخانه صنعتی که هنوز بیوقفه کار میکند و هرثانیه به پولهای من اضافه میکنند، دفتر کارم در آخرین طبقه بلندترین برج، یعنی بزرگترین ارتفاع ساخت بشر قرار دارد که متعلق به خودم بود، و من افتادم، از پنجره بزرگ اتاق کارم خودم را پرت کرده بودم به خیابانی که مملو بود از بانکهای بزرگ بازارهای بورس و موسسههای اعتباری است ولی هیچوقت من این خیابان را خیابان نمیدانستم، اسمشو گذاشته بودم رودخانه، واقعاً شبیه یک رودخانه بود که به جای آب جریانی خروشان پول و ارز در آن جاری بود شاید وجود همین احساس خودکشی من را آسان و عملی ساخته بود، من میافتادم سقوط آزاد از بزرگترین ارتفاع شهر هیجان خاصی دارد. دلم میخواست این آسمانخراش کیلومترها ارتفاع داشت، من میافتادم و میدانستم بالاخره این سقوط به پایان میرسد و به زمین برخورد خواهم کرد نمیدانستم لحظه برخورد یه احساسی خواهم داشت… نمیدانستم روزنامههای خرده درباره من چه خواهد نوشت؟ ولی میتوانستم حدس بزنم که با شایعاتی شروع میکنند که کلماتی مثل ورشکستگی زیان و یا قفل در آن بکار رفته است حتی میتونم حدس بزنم که مدیر کل شرکتم به اتفاق وکیل شخصیام یک مصاحبه مطبوعاتی ترتیب دادهاند و به آنها اطمینان میدهند که انگیزه خودکشی من شخصی بوده و هیچ ربطی به مسائل اقتصادی و ضرر و زیان شرکت ندارد…
من میافتادم و میدانستم که به زودی با این زندگی وداع خواهم کرد به سرعت از دامنه وسیع چشماندازی که از ارتفاع میدیدم قشنگتر میشد و کم کم هیبت ساختمانهای غولپیکر اطراف که بیتفاوت به تماشا ایستاده بودند نمایان میشد، من میافتادم که متوجه صدای غیر معمول شدم و بعد چشمم به جمعیت عظیمی افتاد که در خیابان به آهستگی راه میرفتند و شعار میدادند، قبلاً هم این چنین تظاهراتی را دیده بودم و معمولاً کارگری و کارگران این خیابان را برای تظاهرات انتخاب میکنند چون فکر میکنند میتوانند صدای اعتراضشان را به گوش صاحبان سهام و سرمایه برسانند …
من میافتادم و چیزی به پایان این سقوط و آغاز یک پایان نمانده بود … من افتاده بودم صدای شکستن استخوانهایم را شنیدم سرم چند جا شکسته بود و خون تمام صورتم را گرفته بود از حلقم خون میآمد یارای کوچکترین حرکتی نداشتم بزحمت پلکم را باز کردم چندین زن با لباسهای فرم کارگری دور من حلقه زده بودند یکی از زنها دسته چوبی پلاکارتی را روی پیادهرو گذاشته بود و از دیدن این صحنه استفراغ میزد روی پلاکارت نوشته بود از (مادران کار حمایت کنید) همهی این زنها با قیافه غمگین بهت زده به جسد خونین من زل زده بودند و من داشتم یکی یکی چهرههای آنها را از نظر میگذرانیدم در آن چهرههای تکیده و خسته چشمم به زنی افتاد که شباهت عجیبی به مادرم داشت آن زن از حلقه جمعیت جدا شد و آرام آرام بطرف من حرکت کرد دستمال سفیدی را از جیبش بیرون آورد او با مهربانی و آرامش خون را از صورتم و کنار چشمهایم پاک میکرد.
«شما چقدر شبیه مادر من هستید»
«شما هم خیلی شبیه پسر من هستید»
«من همین الان از این آسمانخراش افتادم»
«نه پسرم همین الان نه، یازده سال پیش بود که از دو طبقه افتادی.»
«ولی من همین الان افتادم و شما دارین خون صورتم رو پاک میکنید.»
«نه عزیزم این خون نیست دارم عرق صورتت را پاک میکنم، منو ببخش تقصیر من بود فکر میکنم که دارو را اشتباهی بهت دادم، تب داشتی شما و هذیان میگفتی، تب داشتی خدارو شکر کمی حالت بهتر شده.»
«مادر تویی؟! ساعت چنده؟ چرا نرفتی سرکار؟»
«امروز کارخونه تعطیله»
«چرا مگه امروز چه خبره؟»
«گرد همآیی و تظاهرات، تازه اگر امروز کارخونه تعطیل نبود باز هم نمیرفتم.»
«چرا؟»
«چرا؟ چون امروز بیستوسوم ماریه تولدت مبارک… صبحانه را آماده کردم بزار اول دست و صورتت را بشورم»
«مرسی مادر صبحانه خوبی بود.»
«نوش جان حالا چشماتو ببند، تا نگفتم بازنکن
باشه مادر هومممم»
«حالا بازکن، هدیه جشن تولد سیوچهار سالگی شما.»
«ویلچر؟! ویلچر؟! خیلی ممنون مادر ولی من یه ویلچر دارم»
«الکتریکیشو نداشتی، مبارکه.»
Tags: الف 576
